بيش از يک دهه قبل بود که قرار بود کنسرت استاد در تالار وحدت برگزار شود اما دوستان همين کساني که امروز او را با ساسي مانکن مقايسه ميکنند(!) مقابل ورودي تالار اجتماع كردند تا کنسرت ايشان در سختترين شرايط برگزار شود و پس از آن اعلام کند «تا وقتي اوضاع بدين ترتيب است، قيد برگزاري کنسرت در ايران را ميزند.»
به هر ترتيب شجريان بزرگ سالياني را به دور از صحنه موسيقي ايران سپري کرد و فعاليتهايش را به برگزاري کنسرت در کشورهاي خارجي و انتشار آلبوم همان کنسرتها در ايران محدود کرد؛ تا علاقهمندانش از لمس اوج پختگي هنر او و گروهش در بهترين سالهاي آنها محروم بمانند و در اين اشتياق بسوزند.
بيراه نيست اگر بگويم شجريان بزرگ آن سالها را در غربت گذراند. چرا که اگر چه خودش در اينجا زندگي ميکرد، اما هنرش در غربت شکوفا ميشد و با تاخير و به صورت غيرمستقيم به دست هموطنانش در ايران ميرسيد.
شايد اشتباه از مرد بزرگ موسيقي ايران بود که همان کاري را کرد که مطلوب آنها بود. شايد اگر همان روز مقابل آنها و خواستههاي بيمنطق و غيرقانونيشان ايستادگي ميکرد، کار به اينجا نميرسيد تا آدمي که کمترين بويي از ادب نبرده، گستاخي را به آنجا برساند که استاد را در حد آن مانکن هم نداند! کاري به اينکه آن آدم در چه جايگاهي ايستاده که جرات چنين جسارتي مييابد و اظهارنظرش به هيچ نميارزد، ندارم، اما به هر حال بايد پذيرفت که اين رفتارها حاصل همين کوتاه آمدنهاست.
هرچه بود شجريان بزرگ ارزش هنرش را بيش از آن ميدانست که آن را خرج کلکل با يکسري کوتوله کند!
به هر روي غرض اين بود که بپردازيم به کنسرت «همنوا با بم» و آن لحظات ناب پر احساس و دردمندش؛ به آن نگاههايي که در جواب آوازها بين عليزاده و کلهر رد و بدل ميشود؛ به «همايون» و ساز و آواز دلنشيناش در کنار پدر؛ به شجريان بزرگ که کلمات و جملهها حس سرشار و هنر و بزرگواري اش را تاب نميآورند؛ به آن تصنيف «فرياد» و شعر جانکاه اخوان: «خانه ام آتش گرفته ست، آتشي جانسوز...»؛ به آن «مرغ سحر» آخر کنسرت و استاد که با حرکت دستهايش از مردم ميخواهد او را همراهي کنند و جمعيت که يکصدا با او فرياد ميزنند «ظلم ظالم، جور صياد/ آشيانم داده بر باد...» و در آخر و از همه مهمتر آن ساز و آواز حزين و دلنشين در کردبيات (که بهانه نوشتن اين مطلب است)، با کمانچه سرشار از حس و شور کيهان کلهر، آواز فراموش نشدني شجريان بزرگ (که مو بر تن انسان سيخ ميکند) و صد البته شعر بينظير هوشنگ ابتهاج(سايه) که براي توصيفاش، بايد آن را نه يک بار و چند بار، که صد بار خواند: «برسان باده که غم روي نمود اي ساقي/ اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي/ حاليا عکس دل ماست در آيينه جام/ تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي/ ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او/ چون به خون دل ما دست گشود اي ساقي/ تشنه خون زمين است فلک، وين مه نو/ کهنه داسي ست که بس کشته درود اي ساقي/ بس که شستيم به خوناب جگر جامه جان/ نه ازو تار به جا ماند و نه پود اي ساقي/ حق به دست دل من بود که در معبد عشق/ سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي/ در فرو بند که چون «سايه» در اين خلوت غم/ با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي»
با خواندن دوباره مطلب به ذهنم رسيد که شايد اينگونه تصور شود که اين نوشته، جوابي است به آن نامه سخيف. اما بايد بگويم که پاسخ دادن به آن مهملات را نه در شأن استاد، که در شأن خودم نيز نميدانم.
اين مطلب تنها پيشنهادي بود براي ديدن و شنيدن يک موسيقي وارسته و بيدار در اين روزها؛ و البته تذکري براي خودم که اخيرا انتقاداتي به شجريان بزرگ داشتم، تا فراموش نکنم همه هنرش را و سختيهايي که در اين راه کشيده و البته بزرگواري و مردمداري بيپايانش را... اسطورهها اينگونه زاده ميشوند.
به هر ترتيب شجريان بزرگ سالياني را به دور از صحنه موسيقي ايران سپري کرد و فعاليتهايش را به برگزاري کنسرت در کشورهاي خارجي و انتشار آلبوم همان کنسرتها در ايران محدود کرد؛ تا علاقهمندانش از لمس اوج پختگي هنر او و گروهش در بهترين سالهاي آنها محروم بمانند و در اين اشتياق بسوزند.
بيراه نيست اگر بگويم شجريان بزرگ آن سالها را در غربت گذراند. چرا که اگر چه خودش در اينجا زندگي ميکرد، اما هنرش در غربت شکوفا ميشد و با تاخير و به صورت غيرمستقيم به دست هموطنانش در ايران ميرسيد.
شايد اشتباه از مرد بزرگ موسيقي ايران بود که همان کاري را کرد که مطلوب آنها بود. شايد اگر همان روز مقابل آنها و خواستههاي بيمنطق و غيرقانونيشان ايستادگي ميکرد، کار به اينجا نميرسيد تا آدمي که کمترين بويي از ادب نبرده، گستاخي را به آنجا برساند که استاد را در حد آن مانکن هم نداند! کاري به اينکه آن آدم در چه جايگاهي ايستاده که جرات چنين جسارتي مييابد و اظهارنظرش به هيچ نميارزد، ندارم، اما به هر حال بايد پذيرفت که اين رفتارها حاصل همين کوتاه آمدنهاست.
هرچه بود شجريان بزرگ ارزش هنرش را بيش از آن ميدانست که آن را خرج کلکل با يکسري کوتوله کند!
به هر روي غرض اين بود که بپردازيم به کنسرت «همنوا با بم» و آن لحظات ناب پر احساس و دردمندش؛ به آن نگاههايي که در جواب آوازها بين عليزاده و کلهر رد و بدل ميشود؛ به «همايون» و ساز و آواز دلنشيناش در کنار پدر؛ به شجريان بزرگ که کلمات و جملهها حس سرشار و هنر و بزرگواري اش را تاب نميآورند؛ به آن تصنيف «فرياد» و شعر جانکاه اخوان: «خانه ام آتش گرفته ست، آتشي جانسوز...»؛ به آن «مرغ سحر» آخر کنسرت و استاد که با حرکت دستهايش از مردم ميخواهد او را همراهي کنند و جمعيت که يکصدا با او فرياد ميزنند «ظلم ظالم، جور صياد/ آشيانم داده بر باد...» و در آخر و از همه مهمتر آن ساز و آواز حزين و دلنشين در کردبيات (که بهانه نوشتن اين مطلب است)، با کمانچه سرشار از حس و شور کيهان کلهر، آواز فراموش نشدني شجريان بزرگ (که مو بر تن انسان سيخ ميکند) و صد البته شعر بينظير هوشنگ ابتهاج(سايه) که براي توصيفاش، بايد آن را نه يک بار و چند بار، که صد بار خواند: «برسان باده که غم روي نمود اي ساقي/ اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي/ حاليا عکس دل ماست در آيينه جام/ تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي/ ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او/ چون به خون دل ما دست گشود اي ساقي/ تشنه خون زمين است فلک، وين مه نو/ کهنه داسي ست که بس کشته درود اي ساقي/ بس که شستيم به خوناب جگر جامه جان/ نه ازو تار به جا ماند و نه پود اي ساقي/ حق به دست دل من بود که در معبد عشق/ سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي/ در فرو بند که چون «سايه» در اين خلوت غم/ با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي»
با خواندن دوباره مطلب به ذهنم رسيد که شايد اينگونه تصور شود که اين نوشته، جوابي است به آن نامه سخيف. اما بايد بگويم که پاسخ دادن به آن مهملات را نه در شأن استاد، که در شأن خودم نيز نميدانم.
اين مطلب تنها پيشنهادي بود براي ديدن و شنيدن يک موسيقي وارسته و بيدار در اين روزها؛ و البته تذکري براي خودم که اخيرا انتقاداتي به شجريان بزرگ داشتم، تا فراموش نکنم همه هنرش را و سختيهايي که در اين راه کشيده و البته بزرگواري و مردمداري بيپايانش را... اسطورهها اينگونه زاده ميشوند.
+ نوشته شده توسط ..::محسن::.. در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت
18:45 |



